متن سربرگ خود را وارد کنید

آخرین اشک دختر افغان

نويسنده “ویساء صافی”

«مادر جان، چرا رویاهای من گناه است؟»

داستانی دل‌شکن دربارهٔ دختر افغان که تنها می‌خواست درس بخواند، داکتر شود و اشک‌های شادی را در چشمان خستهٔ مادرش ببیند در یکی از روستاهای فقیر افغانستان، دختری به نام مریم زندگی می‌کرد. او مانند دیگر دختران، زندگی ساده‌ای داشت؛ اما در قلبش رویاهای بزرگی می‌پروراند. می‌خواست داکتر شود، پدر بیمارش را درمان کند، زحمت‌های دستان خستهٔ مادرش را جبران سازد و روزی به وطنش خدمت کند مریم هر صبح کتاب‌های کهنه‌اش را در بکس می‌گذاشت، لباس مکتبش را می‌پوشید و برای رفتن آماده می‌شد. اما وقتی در برابر دروازهٔ بستهٔ مکتب می‌ایستاد، چشمانش از اشک پُر می‌شد. کتاب‌هایش را محکم به سینه می‌فشرد و دوباره به خانه برمی‌گشت روزی کتاب‌هایش را روی زمین گذاشت، خود را در آغوش مادر انداخت و با صدایی لرزان گفت:

«مادر جان! من چه گناهی کرده‌ام؟ من فقط می‌خواستم درس بخوانم، داکتر شوم، جان بیماران را نجات بدهم و اشک‌های چشمانت را خشک کنم. چرا دروازهٔ زندگی‌ام بسته شده است؟ مگر من هم دختر این وطن نیستم؟ مگر در قلب من هم رویاهایی وجود ندارد؟»

مادر دستش را بر سر دخترش کشید، اما به‌جای پاسخ، تنها اشک ریخت. دخترش را محکم در آغوش گرفت و گفت:

«دخترم! کاش تمام دردهایت در قلب من می‌بود. کاش من به‌جای تو گریه می‌کردم، اما تو برای آینده‌ات لبخند می‌زدی.»

مریم اشک‌های مادر را پاک کرد و گفت مادر جان، روزی داکتر خواهم شد، خانهٔ خوبی برایت می‌سازم، تمام دردهایت را درمان می‌کنم و دیگر هرگز به‌خاطر فقر گریه نخواهی کرد مادر لبخند زد و پیشانی دخترش را بوسید؛ اما در دل دعا می‌کرد که خداوند آرزوهای این کودک را نیمه‌تمام نگذارد مریم از وطنش ثروت نمی‌خواست؛ او فقط فرصت آموزش می‌خواست تا بتواند زندگی خود را بسازد و به مردمش خدمت کندشبی که مادر و دختر هر دو گریستندشب سرد زمستان بود. هیزم‌های خانه تمام شده بود و برای تهیهٔ نان نیز چیز زیادی باقی نمانده بود. مادر یک تکه نان خشک را به دو قسمت تقسیم کرد؛ یک قسمت را به مریم داد و قسمت دیگر را کنار گذاشت.

مریم پرسید:

«مادر جان، چرا نان نمی‌خوری؟»

مادر با لبخندی ساختگی گفت:

«دخترم، من قبلاً غذا خورده‌ام.»

مریم فهمید که مادرش دروغ می‌گوید. نان خودش را نصف کرد و نیمه‌ای را پیش روی مادر گذاشت مادر جان، اگر تو گرسنه بمانی، من برای چه کسی داکتر شوم؟»

نان از دست مادر افتاد. دخترش را محکم در آغوش گرفت و با گریه گفت «دخترم، خدا آن روز را بیاورد که سند داکتری را در دستت ببینم. من خوشبخت‌ترین مادر دنیا خواهم بود.»

مریم سرش را روی سینهٔ مادر گذاشت و آهسته گفت:

«مادر جان، من فقط از یک چیز می‌ترسم؛ می‌ترسم روزی تو از این دنیا بروی، اما من هنوز منتظر برآورده‌شدن آرزوهایت باشم. آن‌وقت بر سر قبرت بروم و بگویم: مادر جان، دخترت نتوانست آن روزی را بیاورد که تو در انتظارش بودی.»

مادر با صدای بلند گریست.

نه دخترم، چنین حرف‌هایی نزن! تو پارهٔ قلب من هستی. خداوند تمام آرزوهایت را برآورده کند مریم اشک‌های مادر را پاک کرد؛ اما خودش صورتش را زیر بالشت پنهان کرد و تا صبح گریست او تنها به‌خاطر بسته‌بودن دروازهٔ مکتب گریه نمی‌کرد؛ بلکه از این نیز رنج می‌برد که می‌خواست برای خوشحال‌کردن مادرش انسان بزرگی شود، اما نمی‌دانست راه رسیدن به رؤیایش را از کجا پیدا کند.

کودکان جهان و دختران افغانستان

در همان شب، در کشوری دیگر، دختری بکس تازه‌اش را برای روز بعد آماده می‌کرد. مادرش کتاب‌هایش را در بکس می‌گذاشت، پدرش برایش قلم تازه‌ای خریده بود و او با شادی دربارهٔ آینده‌اش صحبت می‌کرد.

اما در افغانستان، مریم آخرین صفحهٔ کتاب کهنه‌اش را ورق می‌زد و به مکتب بسته‌شده فکر می‌کرد او از مادرش پرسید:

مادر جان، مگر من هم مانند دختران دیگر جهان انسان نیستم؟ مگر در قلب من رؤیای داکتر، معلم و انجینرشدن وجود ندارد؟

مادر سرش را پایین انداخت.

مریم دوباره گفت:

«مادر جان، اگر من در کشور دیگری به دنیا آمده بودم، آیا امروز هم کتابم بسته می‌ماند؟»

مادر دست‌های دخترش را گرفت و با گریه گفت نه دخترم، تو هیچ گناهی نداری. تو حق آموزش داری، حق داشتن آینده‌ای روشن را داری. کاش آن‌قدر توان می‌داشتم که دری را به‌سوی آرزوهایت باز می‌کردم مریم سرش را بر سینهٔ مادر گذاشت و هر دو خاموش شدند. تنها اشک‌هایشان با یکدیگر سخن می‌گفتند میان این مادر و کودک، دیواری از ناتوانی ایستاده بود؛ دیواری که نه نیروی عشق می‌توانست آن را فرو بریزد و نه اشک‌ها.

 نامه‌ای که مادر پنهانی پیدا کردروزی مادر هنگام پاک‌کاری خانه، کتاب کهنهٔ مریم را پیدا کرد. در آخرین صفحهٔ کتاب، نامه‌ای نوشته شده بود «مادر عزیزم!

اگر روزی آرزوهایم برآورده نشد، لطفاً کتاب‌هایم را دور نینداز. در این کتاب‌ها، تمام امیدهای زندگی من پنهان است.

می‌خواستم روزی با همین قلم نامم را بر سند داکتری بنویسم. سپس با خوشحالی به‌سوی تو بدوم و بگویم: مادر جان، ببین! دخترت موفق شد می‌خواستم دست‌هایت را ببوسم و در آغوشت گریه کنم؛ اما این بار نه از غم، بلکه از خوشحالی.

مادر جان، می‌دانی چه چیزی بیش از همه مرا درد می‌دهد؟

این‌که من هنوز زنده‌ام، هنوز رویا دارم، هنوز عاشق آموختن هستم؛ اما هر روز امیدم به آینده کم‌رنگ‌تر می‌شود من تنها یک خواهش از تو دارم: اگر روزی روز موفقیتم فرا رسید، دستم را بگیر و به من بگو که به من افتخار می‌کنی زیرا مادر جان، با یک جملهٔ تو تمام دردهای جهان را فراموش می‌کنم.

دخترت، مریم»

مادر نامه را خواند، کاغذ را بر سینه گذاشت و به اتاق دخترش رفت. مریم خواب بود. مادر پیشانی او را بوسید و آهسته گفت«دخترم، تو هنوز در برابر چشمان من نشسته‌ای، اما من برای رویاهای شکسته‌ات سوگواری می‌کنم. خدایا، چرا دخترم باید برای آینده‌اش این‌قدر گریه کند؟»

مریم از خواب بیدار شد و دید که مادرش نامه را در دست دارد.

با عجله گفت:

«مادر جان، مرا ببخش! نمی‌خواستم تو گریه کنی.»

مادر او را محکم در آغوش گرفت نه دخترم، تو عذرخواهی نکن. رویاهای تو گناه نیستند. آرزوهای تو گناه نیستند. چرا باید برای آینده‌ات از من معذرت بخواهی؟آن دو به چشمان یکدیگر نگاه کردند و دوباره گریستند.

آخرین دعای مریم

سال‌ها گذشت، اما مریم کتاب‌هایش را دور نینداخت. هر روز کتابش را باز می‌کرد، درس می‌خواند و امید یک روز بهتر را در قلبش زنده نگه می‌داشت.

یک شام، کنار مادرش نشست و گفت:

«مادر جان، اگر روزی آرزوهایم برآورده شوند، دختران فقیر وطنم را که مانند من با سختی‌ها روبه‌رو هستند، رایگان درمان خواهم کرد. نمی‌خواهم هیچ دختر دیگری مانند من برای آینده‌اش گریه کند.»

مادر لبخند زد و گفت:

دخترم، خدا آرزویت را برآورده کند مریم دست‌های مادر را بوسید و به آسمان نگاه کرد «خدایا! به تمام دختران وطنم فرصت آموزش عطا کن. روزی را بیاور که هیچ مادری به‌خاطر شکسته‌شدن رویاهای دخترش گریه نکند. روزی را بیاور که دختران ما در روشنایی کتاب‌ها، آیندهٔ خود را بسازند.»

سپس کتابش را باز کرد و در بالای آخرین صفحه نوشت:

من داکتر خواهم شد، مادر جان… فقط تا روز موفقیتم دستم را رها نکن مریم کتاب را بست، سرش را در آغوش مادر گذاشت و چشمانش را بست مادر دستش را بر موهای دختر کشید، اما اشک‌هایش همچنان جاری بود. او می‌خواست روزی دخترش را با چپن سفید داکتری ببیند؛ می‌خواست روز موفقیتش را جشن بگیرد، اما قلبش از درد انتظار خسته شده بود ای افغانستان! دختران تو نیز رویا دارند آن‌ها نیز می‌خواهند کتاب بخوانند، داکتر شوند، معلم شوند و در آبادانی وطن خود سهم بگیرند آن‌ها ترحم نمی‌خواهند؛ آن‌ها فرصت آموزش، عزت و آینده‌ای روشن می‌خواهند دردناک‌ترین حقیقت این است که مریم هنوز هم هر صبح کتاب کهنه‌اش را باز می‌کند، در خیال خود چپن سفید داکتری را می‌بیند و از خداوند دعا می‌خواهد که مادرش زنده بماند و روز موفقیت او را با چشمان خود ببیند و در آخرین صفحهٔ کتابش هنوز همان جمله نوشته شده است:

«مادر جان، من روزی داکتر خواهم شد… فقط تا آن روز زنده بمان که رؤیایم حقیقت شود.»

لینک کوتاه خبر:

https://csjao-b-afg.org/?p=10790

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

پربحث ترین ها

پیشنهادی: