متن سربرگ خود را وارد کنید

وقتی دروازه‌ی مکتب بسته می‌شود؛ تأملی فلسفی بر سرنوشت دختران افغانستان

نویسنده  “امید آریایی نژاد”

بسته‌ماندن دروازه‌های مکاتب به روی دختران در افغانستان، تنها یک تصمیم آموزشی یا سیاسی نیست، این روی‌داد را باید یکی از عمیق‌ترین بحران‌های انسانی و فلسفی در جامعه کنونی دانست؛ زیرا در پشت هر دروازه بسته، تنها یک صنف درسی خاموش نمی‌باشد؛ بلکه آینده و سرنوشت از یک انسان سلب می‌شود.

انسان، تنها موجودی نیست که زندگی می‌کند، انسان موجودی است که درباره زندگی خود تفکر می‌کند، می‌اندیشد، انتخاب می‌کند، رویا می‌سازد و برای آینده‌اش معنا پیدا می‌کند. آموختن یکی از مهم‌ترین ابزارهای معنایی انسان برای رسیدن است. مکتب فقط جایی برای آموختن خواندن، نوشتن و حساب نیست، مکتب نخستین میدان شناخت خود انسان از جهان و از خودش است. دختری که وارد مکتب می‌شود، تنها کتاب باز نمی‌کند او پنجره‌ی را به سوی جهان می‌گشاید ومی شتابد.

 

وقتی پنجره امید بسته می‌شود، موضوع فقط محرومیت از چند ساعت درسی نیست. موضوع این است که یک انسان از حق مشارکت در ساختن سرنوشت خود محروم می‌گردد.

 

از نگاه فلسفی، آزادی زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان بتواند میان امکان‌های مختلف زندگی انتخاب کند. انسانی که از انتخاب محروم باشد، به‌تدریج از حق تعیین سرنوشت خود نیز محروم می‌شود. بسته‌ماندن مکاتب برای دختران، در واقع محدودکردن «امکان انتخاب» است، یعنی پیش از آن‌که دختر بتواند درباره آینده خود تصمیم بگیرد، دیگران برای او تصمیم گرفته‌ و انتخاب نموده است.

این شاید بزرگ‌ترین خشونت علیه انسان علی‌الخصوص دختران باشد، یعنی آینده‌اش را پیش از رسیدن او به آینده، از او بگیرید!

 

۱.آموزش، حق شدن، دانستن و حق انتخاب

 

فلسفه، انسان را موجودی در حال «شدن» می‌داند. هیچ انسانی در لحظه‌ی تولد آن چیزی نیست که می‌تواند در آینده باشد. انسان در جریان کمایی تجربه، دانش، پرسش و انتخاب، خود را پیدا می‌کند. دختری که امروز از مکتب محروم گردیده، ممکن است فردا پزشک، شاعر، خبرنگار، معلم، پژوهش‌گر، دانش‌مند یا رهبر جامعه می‌شد. اما محرومیت از آموزش، تنها یک فرصت مشخص را از او نمی‌گیرد؛ بلکه مسیرهای بی‌شماری را که می‌توانست به آن‌ها برسد، پیشاپیش مسدود می‌سازد. به همین دلیل بسته‌شدن مکاتب را می‌توان بسته‌شدن به رسیدن نامید.

 

رسیدن، فقط چیزی نیست که انسان در برابر چشم خود می‌بیند، رسیدن مجموعه‌‌ی از امکان‌هایی است که انسان برای آینده خود تصور می‌کند. آموزش، رسیدن انسان را گسترده‌تر می‌کند و محرومیت از آموزش، آن را محدود می‌سازد.

وقتی یک دختر نتواند به مکتب برود، جهان او به‌صورت طبیعی کوچک‌تر می‌شود، نه به این دلیل که توانایی او کم است؛ بلکه به این دلیل که جامعه دیوارهای بیش‌تری در برابر او ساخته است.

 

۲.خطر خاموش‌شدن پرسش

 

یکی از مهم‌ترین کارکردهای آموزش، پاسخ‌دادن نیست، بلکه آموختن پرسیدن است.

جامعه‌ی که دختران را ازحق آموزش محروم می‌سازد، در حقیقت از پرسش می‌ترسد؛ زیرا آموزش به انسان یاد می‌دهد که بپرسد: چرا؟ چگونه؟ به چه دلیل؟ آیا راه دیگری وجود ندارد؟ هزار و یک پرسش دیگر .

 

پرسش چیست؟

 

پرسش، آغاز آزادی است.

هر قدرتی که از پرسش هراس داشته باشند تلاش می‌کند نخست زبان پرسش را محدود کند و مکاتب، یکی از نخستین مکان‌هایی است که انسان در آن زبان پرسیدن را می‌آموزد.

دختران محروم از آموزش، تنها از کتاب محروم نمی‌شوند، بلکه او از امکان حضور در گفت‌وگوی بزرگ جامعه نیز دور نگه‌داشته می‌شود. صدای او پیش از آن‌که بتواند به یک پرسش تبدیل شود به سکوت واداشته می‌شود.

اما تاریخ نشان داده است که سکوت همیشه نشانه رضایت نیست.

گاهی سکوت، صدای فشرده‌شده نسلی است که هنوز فرصت سخن گفتن نیافته است.

 

۳.سرنوشت دختران، موضوع یک نسل یا یک ملت؟

 

بحران آموزش دختران، دغدغه چند میلیون دانش‌آموز نیست؛ موضوع سرنوشت یک ملت است.

هیچ جامعه‌ی نمی‌تواند نیمی از پیکر خود را از دانش، آموزش و مشارکت محروم کند و انتظار داشته باشد که نیمه دیگر به‌تنهایی مسیر توسعه را طی کند. جامعه‌ی که دخترانش را از مکتب دور می‌کند، در حقیقت بخشی از ظرفیت فکری، علمی، اقتصادی و فرهنگی خود را از کار می‌اندازد.

محرومیت دختران امروز، فقط بر زندگی امروز آنان اثر نمی‌گذارد؛ این محرومیت به نسل بعدی نیز منتقل می‌شود. دختری که امروز فرصت آموزش را از دست می‌دهد، ممکن است فردا مادری باشد که با امکانات کم‌تر، در شرایط دشوارتری فرزندان خود را تربیت کند.

 

بنابراین، محرومیت از آموزش می‌تواند به یک زنجیره تاریخی تبدیل شود؛ زنجیره‌ی که فقر، وابستگی، نابرابری و بی‌قدرتی را از یک نسل به نسل دیگر انتقال می‌دهد.

 

در این معنا، بسته‌شدن مکتب فقط یک تصمیم برای امروز نیست؛ مداخله‌ی سنگین در آینده است.

 

۴.ظلم زمانی عمیق‌تر می‌شود که عادی شود.

 

یکی از خطرناک‌ترین ویژگی‌های بی‌عدالتی، عادی‌شدن آن است.

 

در آغاز، بسته‌شدن مکاتب یک خبر بزرگ است. سپس به یک بحران تبدیل می‌شود. بعد از مدتی، خطر این وجود دارد که جامعه و جهان به آن عادت کنند.

 

اما از نگاه اخلاقی، طولانی‌شدن یک ظلم، آن را مشروع نمی‌سازد.

 

اگر دختری پنج سال از حق آموزش محروم باشد، این محرومیت پس از پنج سال به یک امر طبیعی تبدیل نمی‌شود. برعکس، هر روزی که می‌گذرد، مسوولیت تاریخی و اخلاقی این محرومیت سنگین‌تر می‌شود.

 

۵.زمان، همیشه درمان‌کننده زخم نیست.

 

گاهی زمان، اگر با عدالت همراه نباشد، زخم را عمیق‌تر می‌کند.

 

دختری که سال‌ها پشت دروازه بسته مکتب منتظر مانده است، تنها سال‌های تحصیلی خود را از دست نمی‌دهد؛ او بخشی از دوران کودکی و نوجوانی‌اش را نیز از دست می‌دهد. سال‌هایی که دیگر باز نمی‌گردند.

 

آیا می‌توان آینده را زندانی کرد؟

 

شاید مهم‌ترین پرسش فلسفی این باشد: آیا می‌توان آینده یک نسل را برای همیشه زندانی کرد؟

 

تاریخ پاسخ روشنی به این پرسش می‌دهد: هیچ قدرتی نمی‌تواند برای همیشه اندیشه را زندانی کند.

 

ممکن است کتاب‌ها را از دست‌رس دور کنند، دروازه‌های مکاتب را ببندند و زنان و دختران را از حضور در فضای عمومی محروم سازند؛ اما میل انسان به دانستن، یکی از عمیق‌ترین ویژگی‌های وجود او است.

 

دختری که از رفتن به مکتب منع می‌شود، ممکن است هم‌چنان در ذهن خود پرسش کند، مطالعه کند، بنویسد، رویا ببیند و برای آینده‌ی دیگر فکر کند.

 

قدرت می‌تواند ساختمان مکتب را ببندد، اما نمی‌تواند به‌آسانی مکتب ذهن را تعطیل کند.

و شاید امید دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.

 

۶.دختران افغانستان؛ میان رنج و مقاومت

 

سرنوشت دختران افغانستان را نباید تنها با زبان قربانی‌بودن روایت کرد. آنان بدون شک قربانی یک بی‌عدالتی بزرگ هستند، اما در عین حال، حاملان مقاومت نیز هستند.

 

هر دختری که با وجود محرومیت هم‌چنان درس می‌خواند، هر دختری که کتابش را پنهان نمی‌کند، هر دختری که رویای دانشگاه را حفظ کرده و هر خانواده‌ی که برای آموزش دخترش تلاش می‌کند، در حال دفاع از یک اصل بنیادین انسانی است: (حق دانستن و حق ساختن آینده).

 

۷.مقاومت همیشه در خیابان اتفاق نمی‌افتد.

 

گاهی مقاومت، دختری است که در اتاقی کوچک کتابی را باز می‌کند.

 

گاهی مقاومت، مادری است که به دخترش می‌گوید: «درس بخوان، حتی اگر امروز راه مکتب بسته باشد.»

 

و گاهی مقاومت، حفظ یک رویا در زمانی است که همه‌چیز برای خاموش‌کردن آن رویا طراحی شده است.

 

نتیجه؛ دروازه بسته، اما پرسش باز است

 

بسته‌شدن مکاتب دخترانه در افغانستان را نمی‌توان فقط با آمار، سیاست و تصمیم‌های حکومتی توضیح داد. این موضوع، یک پرسش بزرگ فلسفی درباره انسان، آزادی، عدالت و آینده است.

 

پرسش این است: چه کسی حق دارد آینده یک انسان را پیش از آن‌که خودش فرصت انتخاب پیدا کند، تعیین کند؟

 

چه کسی حق دارد به یک دختر بگوید که رویایش باید در مرزهایی متوقف شود که دیگران برای او ساخته‌اند؟

 

و مهم‌تر از همه، آیا جامعه‌ی که از دانایی دختران خود هراس دارد، می‌تواند آینده‌ی روشن برای خود تصور کنند؟

 

دروازه مکتب ممکن است بسته باشد، اما موضوع آموزش دختران افغانستان هنوز باز است؛ باز در ذهن دخترانی که رویاهای‌شان را حفظ کرده‌اند، باز در وجدان خانواده‌هایی که تسلیم نشده‌اند و باز در برابر تاریخ.

 

زیرا تاریخ تنها آنچه را که قدرت‌ها می‌بندند، به یاد نمی‌سپارد؛ تاریخ هم‌چنین آنچه را که انسان‌ها با امید، آگاهی و مقاومت دوباره می‌گشایند، ثبت می‌کند.

 

شاید امروز دروازه‌های مکتب بسته باشد، اما تا زمانی که یک دختر در افغانستان هنوز رویای آموختن دارد، آینده به‌طور کامل شکست نخورده است.

لینک کوتاه خبر:

https://csjao-b-afg.org/?p=10667

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

پربحث ترین ها

پیشنهادی: